تبليغاتX
اوقات فراغت
 برای مرجان عزیزم
مرجان گلم مرسی از نظری که برام گذاشته بودی اما تو چرا اینقدر مایوس هستی؟با اینکه مشکلت را برام نوشته بودی اما به نظر من هیچ انسانی در دنیا ارزش این همه سرخوردگی را نداره.

دوست عزیزم:

هنگامیکه به پهنای آسمان می نگری و یاد عظمت پروردگار می افتی فراموش نکن که بهترین دوست تو دلی به وسعت آسمان دارد که تنها پرنده ی پروازکنان در آن تو هستی.و هنگامیکه به ساحل میروی ببین امواج چندبار برای بوسه زدن به پاهات به ساحل میان.پس هرگز نگو همه چیز تمام شده و هیچوقت ناامید نشو.

افلاطون:هرگز ناامید نشو اما اگر روزی ناامید شدی برو روبروی یک کوه و داد بزن هنوز امیدی هست؟

اون وقت از دل کوه جواب میاد:هست...هست...هست
|+| نوشته شده توسط مهشید در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388  |
 سه اسمی
این داستان را یک نفر برای من فرستاده و خواسته تو وبلاگم بذارم:

به نام خدا

سلام به اون کسی که داره داستان زندگی منو میخونه. قصه از اونجا شروع شد که من به دنیا اومدم. یه دختر زیبا و سفید که از اومدنش هیچکس خوشحال نشد. بعد از به دنیا اومدنم پدرومادری که نمیشه اسمشونو والدین یا خانواده گذاشت منو به پرورشگاه بردن. آخه اگه بچه نمیخواستین چرا منو به دنیا آوردین؟ بعد از اون 3سال تو اون پرورشگاه لعنتی زندگی کردم. وقتی تقریبا"3سالم بود یه خانواده که بچه دار نمیشدن وخیلی پولدار بودن منو به فرزندی قبول کردن. اونسالها بهترین سالهای زندگی من بود.یک نامادری داشتم که از مادر هم بهتر بودو یک بابای پولدار که برای من خیلی ولخرجی میکرد. همه با من مهربون بودن و همه چیز خوب بود.اونا منو عسل صدا میکردن وخیلی خوب از من مواظبت میکردن.تا اینکه بعد از 4سال وقتی من7سالم بودوتازه رفته بودم مدرسه مادر مریض شد و دکترا میگفتن سرطان خون داره. یه روز وقتی از مدرسه اومدم صدای جیغ از خونمون شنیدم. دویدم توی خونه وعکس مامانو دیدم که رمان سیاه کنارش زدن.نمیفهمیدم چطوری اشک میریختم و زاری میکردم.من تا 2هفته بعد از مرگ مامانم مدرسه نرفتم و اون سال معدلم17شد. بعد از چهلم مامانم بابام گفت میخواد یه مامان جدید برام بیاره.من که نمیتونستم کس دیگه رو جای مامان ببینم گفتم اگه اون بیاد من از خونه میرم.بابا بعد از1هفته تونست منو راضی کنه.شراره زن جدید بابا بود. من هیچوقت بهش نگفتم مامان چون اون منو اذیت میکرد.تو نبود بابا منو میزد و زندانیم میکرد.بابا هم چیزی بهش نمیگفت چون حامله بود.وقتی برادرم5ساله شد دیگه من تو خونه دیده نمیشدم.تا زمانیکه یه روز یه پسر 17ساله اومد خونه ی ما وشراره رو محکم بغل کرد. من به بابا گفتم و بابا وقتی موضوع رو پیگیری کرد فهمید شراره قبلا" ازدواج کرده بود و بچه دار شده بود.بابا شراره رو کتک زد اما شراره با چاپلوسی تونست دل بابا رو به دست بیاره وحتی بابا رو راضی کرد پسرش اردلان بیاد با ما زندگی کنه. حالا من بودمو اردلان و اشکان. اردلان منو کتک میزد و من دیگه طاقت نداشتم.برای همین در سن18سالگی و بعد از 10سال شکنجه از خونه فرار کردم. 2روز تو پارکها ول بودم تا اینکه با یک پسر به نام علی اشنا و کم کم دوست شدم. اون از من خواست تا باهاش عروسی کنم. منم که ازمحبت خانواده محروم بودم قبول کردم.بعد از2ماه حامله شدم.با اصرار علی بچمو انداختم. بعد که بخاطر بچم گریه میکردم به عنوان مسکن یه چیزی بهم تزریق میکرد.تا چشم باز کردم دیدم یه معتاد بی مصرفم. یه روز علی برای کار رفت بیرون دیگه برنگشت. فهمیدم دوباره حامله هستم. ترک کردم و اینبار با هر بدبختی بود بچم رو به دنیا آوردم.بچم مرتب استفراغ میکرد. بردمش پیش دکتر. دکتر گفت بچه ی من ایدز داره.تازه فهمیدم علی چقدر پست بوده. بعد از5هفته بچم مرد. یکروز که رفته بودم دنبال کار یه اقای میانسال از من اسمم رو پرسید. من نمیدونستم چی بگم چون مامان منو عسل صدا میکرد و علی بهم میگفت نازی. اما پدرم وقتی منو به پرورشگاه آورده بود گفته بود اسمش مریمه. منم باکمی مکث گفتم مریم. ناگهان مرد منو بغل کرد و گفت از چشمای سبزم منو شناخته و گفت پدرمه. و وقتی گفت مادرم به زور منو به پرورشگاه فرستاده من بابامو بخشیدم. من و بابام داشتیم زندگی میکردیم بدون اینکه من بخاطر ایدز حالم بد باشه. بعد از 10روز زندگی با پدر واقعی بابام مریض شد.چون پول مداوا نداشت مرد.وحالا2روز از مرگ پدر گذشته که من بعد از این همه بدبختی دارم میمیرم.الآن آخرین لحظات زندگی خفت بار منه. از اینکه داستان زندگیمو خوندی ممنون.

 

مریم   عسل   نازی        

 

|+| نوشته شده توسط مهشید در یکشنبه چهاردهم تیر 1388  |
 بخند هه هه هه ها ها ها
تحقیقات نشان داده است که خنده نه تنها سبب شادابی افراد میشود بلکه سلامت آنها را نیز تضمین میکند.خنده سیستم ایمنی بدن را مقاوم ساخته و توانایی بدن را در مبارزه با عفونت افزایش میدهد.از طرفی باعث کاهش سطح هورمون های استرس زا شده و از تاثیر گذاری آنها بر روی سیستم ایمنی بدن جلوگیری میکند.خنده باعث افزایش ترشح اندورفین از مغز میشود.ماده ای که نقش تسکین دهنده را در دردها و رنج های ما دارد.ترشح اندورفین علاوه بر افزایش توان ما در برابر مقاومت در مواجه شدن با استرس ها و ناراحتی ها موجب افزایش بازدهی سیستم تنفسی ما میشود و تاثیر آن درست مثل زمانی است که به ورزش دو میپردازیم.

((پس بخند تا دنیا به روت بخنده))
|+| نوشته شده توسط مهشید در جمعه دوازدهم تیر 1388  |
 ندا
دیشب که خوابیدم به ندا فکر میکردم.طفلک!

البته همه ما میمیریم اما حداقل اون دلش خوشه که در راه خواسته اش مرده.اما واقعا تا کی؟

تا کی مردم و جوانان ایران میتونن این شکنجه هارو تحمل کنن.من آدم سیاسی نیستم اما واقعا دلم به درد اومده که این حرفا رو زدم.

اینم یه شعر جالب در وصف ندا:

خیلی دلم گرفته از زمین

روی زمین همیشه جنگ است

هرگوشه ی آن سر و صدایی

از بمب و گلوله و تفنگ است

با فکر و خیال خود همیشه

در حال سفر به آسمانم

باید بروم

نمیتوانم یک روز در این زمین بمانم

ای کاش سفینه ای فضایی

میبرد مرا به آسمانها

میرفت به آسمان هفتم

در دورترین کهکشان ها

آن وقت پیاده میشدم در

جایی که سر و صدا نباشد

جایی همیشه آنجا

جنگ و دعوا و غوغا نباشد
|+| نوشته شده توسط مهشید در پنجشنبه یازدهم تیر 1388  |
 سپاهان امروز
چرخابی مشاور فنی تیم فوتبال سپاهان:

سپاهان تمرینات خود را زودتر از سایر تیم ها و در نظم خاصی آغاز کرد و اردوی ترکیه هم نقش بسیاری در ارتقای آمادگی بازیکنان داشته است.وی با بیان اینکه بازیکنان تیم با انگیزه تر از قبل در همه جلسات تمرین شرکت میکنند تصریح کرد:قلعه نویی با روش خاص خود تلاش بسیاری برای افزایش انگیزه بازیکنان تیم و ایجاد حس رقابت در آنها داشته و در این زمینه به موفقیت نیز رسیده است.

وی همچنین اظهار داشت:قلعه نویی علاقه خاصی به سیستم

2-5-3 دارد و البته بازیکنان انتخابی او نیز برای این سیستم مناسب اند.

 

|+| نوشته شده توسط مهشید در پنجشنبه یازدهم تیر 1388  |
 لیگ
اگر نیم نگاهی به لیگ کشورهای اروپایی داشته باشیم درمی یابیم که تمام کشورها به جز انگلیس در تعطیلات کریسمس تمام بازی های فوتبال را تعطیل میکنن در صورتی که انگلیسی ها در این زمان بازی تیم ها را فشرده تر برگزار میکنند تا بازیکنان دچار افت بدنی و... نشوند شاید همین عامل باعث شده تا لیگ انگلیس برترین لیگ دنیا شناخته شود.پس سومی های عزیزم قدر لحظات را بدانید و حتی از تابستان داغ و پر حرارت هم برای ترقی استفاده کنید.((نظر یادتون نره))
|+| نوشته شده توسط مهشید در چهارشنبه دهم تیر 1388  |
 رستگاران
سلام عزیزان.حالتون چطوره؟خوش میگذره؟راستی رستگاران را میبینید؟من که عاشقشم البته عاشق خودفیلم نه بازیگراش.از چندتاشون خوشم نمیاد.اما پورسرخ جونم که گل کاشته با این بازی کردنش به خصوص که همیشه مشکی میپوشه و با رنگ مشکی هم محشر میشه.حتما تا حالا فهمیدین من از هواداران دو آتیشه پوریا هستم.اما باید بگم از عاطفه نوری زیاد خوشم نمیاد البته به طرفداران اونم احترام میذارم.من لیندا کیانی را هم دوست دارم.راستی تولد ناهید کوچولو را تبریک میگم.دیگه حرفام تموم شد.

هرچی دوست دارین بگین تا براتون بذارم.نظر یادتون نره

|+| نوشته شده توسط مهشید در سه شنبه نهم تیر 1388  |
 انیشتن
امروز میخوام براتون چند راز شگفت انگیز زندگی انیشتن را بنویسم

1.جوراب نمیپوشید!

2.در موقع تولد سربزرگی داشته است!

3.فقط یکبار در تمام زندگیش رانندگی کرد!                    

4.در آزمون ورودی دانشگاه رد شد!

5.حافظه ی بسیار بدی داشته است!

ببینید دوستان انیشتن با این خصوصیات انیشتن شود.پس شما هم میتوانید.فقط کافیست تلاش کنید تا به هدف خود برسید.

روسو:((به توانایی های خود ایمان داشتن نیمی از کامیابی است.))
|+| نوشته شده توسط مهشید در سه شنبه نهم تیر 1388  |
 شکلات یا مشکلات؟؟؟
دوستان گلم حتما شما هم مثل همه ی انسانها مشکلاتی دارید اما آیا تا حالا فکر کردین از چه راههایی زودتر و بهتر میتونید مشکلتون را حل کنید؟

یکی از راههای مهم باورداشتن خود و تواناییهای خود است.اینکه باور کنی با همین قابلیت ها میتوانی مشکلاتت را خودت حل کنی. راستی تا حالا فکر کردی اگر (م) را از اول مشکلات برداری چی میشه؟

بله به همین راحتی به آسانی برداشتن یک م تو میتونی تلخی مشکلات خودت را به شیرینی یک شکلات تغییر بدی.پس سعی خودتو بکن.

راستی نظر یادت نره

|+| نوشته شده توسط مهشید در دوشنبه هشتم تیر 1388  |
 طلایی های اصفهان
با سلام خدمت دوستان عزیزم من یک سپاهانی تمام عیار هستم و از تمام سپاهانیا دعوت میکنم به وبلاگ من بیان.

اما چند دلیل برای سپاهانی بودن:

۱چون اصفهانیم

۲چون از رنگ زرد خوشم میاد

۳چون تیم خیلی خوب و عالی هست

۴چون عموم که یکی از الگوهای من در زندگی است سپاهانیه

۵و.....

|+| نوشته شده توسط مهشید در دوشنبه هشتم تیر 1388  |
 
 
بالا